روز که می شد، فیلها برای پیدا کردن غذا راه می افتادند.


فیل کوچولو هم به تماشای حیوانات دیگر مشغول می شد.


یک روز تویِ علفها، فیل کوچولو یک آهویِ قشنگ را دید که با چشمهای سیاهش او را نگاه می کرد.



پلنگها مثل باد از مقابل فیل کوچولو عبور می کردند.

آنها سریعترین حیوانات روی زمین هستند.



فیل کوچولو که حوصله ی دعوا کردن نداشت، وقتی که گاو وحشی را می دید، به سرعت راهش را کج می کرد و به یک طرف دیگر می رفت.


روزها فیلها از دور شیرها را می دیدند که زیر یک درخت بزرگ خوابیده اند. شیرها شبها به شکار می روند.


وقتی که فیلها کثیف می شدند، خودشان را در رودخانه می شستند.

البته اسبهای آبی هم کاری به کارشان نداشتند.




فیل کوچولو از آب بازی خوشش می آمد، اما مواظب سُوسمار هم بود.




بعد از آب بازی، فیل کوچولو گرسنه می شد و می رفت پیش مادرش و شیر می خورد.
فیل کوچولو وقتی که شیرش را می خورد، دوباره راه می افتاد. یک روز در وسط راه، یک زَرّافه را دید که با بچه اش مشغول بازی بود.

عصر که می شد، فیلها و گورخرها و بُزهای کوهی به خانه هایشان بر می گشتند
http://img.tebyan.net/big/1383/07/7419213133221915814857672411205684360.jpg
فیل کوچولو هم که خیلی خسته شده بود، پهلوی مادرش می خوابید و خوابهای قشنگ می دید.